شرح سیب

خیلی سرم شلوغه

فقط...


درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایـــــی پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آــچه از رفتنت آمد بــــــه سرم را فـــردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کســــی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند


                                کاظم بهمنی



نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط حسن شیرزاد|

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم 
تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم
 مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم
 کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم
 تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

فا ضل نظری
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط حسن شیرزاد|

تا تر کند یک لحظه خشکی دهانش را

آهسته می گرداند دور لب زبانش را

خورشید می تابید و بادی گرم میسوزاند

لبهای خشک و صورت مولا نشانش را

بر روی دستان پدر آرام شد آخر

گرچه عطش میسوخت جسم نیمه جانش را

ناگاه بین خیمه ها قلب  زنی لرزید

وقتی کسی برداشت در آن سو کمانش را

تیری رسید و خنده های کوچکش را برد

تیری که پایان داد خواب ناگهانش را

وقتی پرید از خواب قنداقه پر از خون بود

خون سرفه ها پر کرد اطراف دهانش را

میخواست تا بابا ببیند هیچ کارش نیست

لبخند کرد آن آخرین تاب و توانش را

یک لحظه بعد از آسمانها قاصدک می ریخت

هر قاصدک می برد درد بی کرانش را

زیر عبا می رفت پشت خیمه اما کاش

دشمن نمی فهمید در آنجا نشانش را

          ***

جان جهان بادا فدایش که میان تشت

همراه بابا خورد سهم خیزرانش را

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط حسن شیرزاد|

اشک فریـــــــــــــاد بلندیست بیا گریه کنیم

بغض جانســـــــوزترین واقــــعه را گریه کنیم

بگذریم از خودمان نذر ابالفـــــــــــضل شویم

و رهــــــــــــــــا از عطش  تلخ ریا گریه کنیم

در مقامی که خدا هست عـــــــزادار حسین

ما چه داریم که بر خون خـــــــــدا گریه کنیم

با تمـــــامی دل خویــــــش بســــــوزیم مگر

بتــــــــــــوانیم دمی بر شهــــــدا گریه کنیم

عطش و آتش و بی تابی و مظلـومی عشق

کاش می شد که بر این مرثیه ها گریه کنیم

همره قافله ی  کرب  و بلا  تا خــــــود شام

نالــــــــه باشیم و کنار اســــــــرا گریه کنیم

                                        محرم۸۸

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ساعت 8:32 قبل از ظهر توسط حسن شیرزاد|

هم عشق به صحن آستان نزدیک است

هم لطف خدا به عاشقـان نزدیک  است

وقتــــــــی به زیارت برسی خواهی دید

درهای حــــــرم به آسمـان نزدیک است

                                                     محمد جواد محبت

سلام به همه

هر چند دیر ولی بالاخره سهم من از  ولادت امام رضا علیه السلام این شده

باشه تا خدا توفیق بیشتری بده

 

اگـــــــــرچه شمعم و انـدک زبانه ای دارم

هنـــــوز سوز و گــــداز شبـــــانه ای دارم

خوشا به من که در این روزگار تیره و تار

کنـــــار خـــــانه ی خورشیـد خانه ای دارم

دلـــــم که می شکند می روم به سمت حرم

برای گــــریه در آنجـــا بهـــــــانه ای دارم

درخت خشــــکم و هرگـــــاه در حرم هستم

به دستـــــهای دعــــایم جـــــوانــه ای دارم

به یاد کــــودکی  و بوســـه بر ضریح زدن

 هنــــوز حس خوش کودکــــــــانه ای دارم

کبــــوترانه دلم را سپـــــــــــــرده ام به شما

خوشـــم که پیش شــما آب و دانــه ای دارم

به گنبــــد تو قسم در شلــــــوغی  مشـهــــد

من از بهشـــــت مجســــم نشـــــانه ای دارم

                       مرا رها نکنی بین این هیاهو ها

                       مرا رهـــــا نکنـی ای پناه آهوها

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط حسن شیرزاد|

نه اینكه فكر كنی مرهم احتیاج نداشت

كه زخم های دل خون من علاج نداشت

تو سبز ماندی و من برگ برگ خشكیدم

كه آنچه داشت شقایق به سینه كاج نداشت

منم ! خلیفه ی تنهای رانده از فردوس

خلیفه ای كه از آغاز تخت و تاج نداشت

تفاوت من و اصحاب كهف در این بود

كه سكه های من از ابتدا رواج نداشت

نخواست شیخ بیابد مرا كه یافتنم

چراغ نه ! كه به گشتن هم احتیاج نداشت

    فاضل نظری

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط حسن شیرزاد|

سلام به همه دوستان و آشنایان

امیدوارم که حال همه تون خوب باشه

شدت کار این روزها واقعا کلافه و داغونم  کرده

هر چند از ادبیات یه کم دور ولی

هنوز عاشق شعرم

امیدوارم  به همین زودی اوضاع بهترک بشه

 

 

...ماییم و کهنه دلقی که آتش در آن توان زد...

 

 

هــر شب کنــــار بستـر گــرم کتابهـا

آهسته می روم به تـماشــای خوابهــــا

اینگونه خویش را به تـو نزدیک می کنم

دور از تـمـام دغــدغه و اضطــــرابها

تو مثل سیب ســـرخ در آغـوش جـوی آب

آکـنـــده ای ز وســـوسه ی انتـخـابها

با اشتیــــاق در پی تو می دوم مـدام

چون جاده ای که پُر شده است از سرابها

تو غـــرق در سکوتی و من غرق می شوم

در قـهقـرای ســـاده تریـنِ جــوابها

دیـگـر به زخـمهای دلـم خو گرفته ام

چون شب کنـــار آمــده ام با شهابها

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط حسن شیرزاد|

همه هستی من آیه تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم...... آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب وآتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذری دیگربا لبخندی بی معنی می گوید صبح به خیر

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با در یافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که اندازه ی یک تنهایست

دل من

که به اندازه یک عشق است

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

آه.......سهم من این نییست........سهم من این نیست

سهم من

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکه است

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

دست هایت را دوست می دارم

دست هایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد می دانم......می دانم.....می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهای در هم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محله های کودکیم دزدیدست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی ، خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آیینه بر می گردد

و بدین سان است

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد

من

پری کوچک غمگینی را می شناسم

که در اقیانوس مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط حسن شیرزاد|

...ای کاش جای این همه دیوار و سنگ

آیینـــــه بـــــــــود و آب و کمی پنجره

بویی ز  نان و گل به همه می رسـید

با برگی از کتـــــــــــاب و کمی پنجره...

 

 

 

 

بیـــشتر از بـــــوی تند خــانه ی نمـــــــــــدار همسایه

تازگی ها بوی خــــــــــون می آید از دیــــوار همسایه

سرفه های  خسته اش هر روز زجرم می دهد هر روز

سرفـــــه های زخـــــــم دار دخــــــتر بیــــمار همسایه

نان قـــرضی را که می گیـــــــرد ز دستـم خوب میبینم

بغــــض را در چهــــــره ی مستأ صل و ناچار همسایه

چشم در چشمش که می افتم خجــالت می کشم از شهر

در خودم می گـــــــریم از لبـــــــــخند بالاجبار همسایه

اضطــــراب مزمنی در من تقلا می کند یکــــــــــــــریز

تـــا بفهـــــمم درد را از آتـــــش سیـــــــــــگار همسایه

دستهــــایش پینه دارد بیشـــــــــــتر از مـزد هر روزش

پیــــنه ای سوزنـــــــده تر از رنجــــــهای کار  همسایه

گـــــرچه ما ماننــــــــد  آدمهای صدها سال دور از هم

در میان غـــــار خود تنهاتــــــریم از غــــــــــار همسایه

آرزو دارم شبــــــــــــــی از شـــــانه اش آهسته بردارم

ذره ای از غصه هــــای دایــــــــــم و بسیـــــار همسایه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط حسن شیرزاد|

باز بینی یه شعر قدیمی

امیدوارم که ایراداتش کمتر شده باشه

 

 

من از این روزهـای پــوچ و محنت بــار بیزارم

و حتی از همیــــــن جـان کندن اشعــــار بیزارم

چنان ماهی میان تنگ خود سرگشته ی خویشم

از این چرخـــــیدن پیوستـه در تکـــرار بیزارم

شبیه پنجـــره از میــلــه های ســــرد دلـــگیرم

شبیه کوچـــه ای بن بســـت از دیــــوار بیزارم

هجوم خاطــــراتت را به قلب خویش می بنـــدم

پر از انــــکارم و هر بـــار از اینــــکار بیزارم

پریـــدن را نمی فهــــمم و بـودن را بـدون تـــو

من از دنیــــای بی تـــو بر ســــرم آوار بیزارم

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط حسن شیرزاد|

سلام به همه

سالی که در پیش داریم سه تا دهه ی فاطمیه داره

واین برای ما محبین اهل بیت از اون جهت که میتونیم عرض ارادت بیشتری

به محضر مادر سادات داشته باشیم جای خیلی شکر داره

امیدوارم که بتونیم از این فرصت به وجود اومده در تقرب بیشتر به ملیکه دو جهان استفاده کنیم

این شعر رو تقدیم میکنم به محضر همزاد حضرت زهرا (سلام الله علیه) ،امام حسن مجتبی (علیه السلام)

هر چند که روضه نویسی کار مثل منی نیست....

 

دویـــد حــادثه از کوچه ها به خانه رسید

وشعـله شعـــله به انبوهی از زبانه رسید

میــان همهمه از بغض مرد رد شد و بعد

به گریه های هراسان و کــودکانـه رسید

درست موقع بـهت جریـــــحه دار  زمان

زمــــان تلــخ ترین حسرت زمـانه رسید

صدای ناله که پیچـید کوچـــــه باور کرد

که چشــم زخم خزان بر تن جـوانه رسید

وزید کینــــه و دستی سیـــاه بالـــا رفت

وزید کیـــــنه و رگبـــار تازیــــانه رسید...

 

 

پ ن:من معمولا از کسی به دلم کینه ای نمیگیرم

اما امیدوارم که دوستان و آشنایان هم اگه کوتاهی و قصوری از من سر زده

و ناراحتی براشون ایجاد کردم حلالم کنن 

و البته بگم که از دوستان و"آشنا"یان  هم کینه ای به دل  ندارم و همه رو هم بخشیدم

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392 ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط حسن شیرزاد|

 

 

 

امشب به قصّه‌ی دل من گـوش می‌کنی

فـردا مـرا چو قصـّه فـرامـوش می‌کـنـی

دستم نمی‌رسـد که در آغـوش گـیـرمـت

ای مـاه ! بـا کـه دست در آغـوش می‌کنی ؟!

در سـاغر تـو چیـست که بـا جـُرعـه‌ی نـُخـُست

هـُشـیـار و مـست را همه مـدهـوش می‌کنی ؟!

مـی جوش می‌زنـد بـه دل خـُم ، بـیـا بـبـیـن !

یـادی اگـر ز خـون سـیـاووش می‌کـنـی

گـر گـوش می‌کنی سخنی خـوش بـگـو یـمـت

بـهـتـر ز گـوهـری که تـو در گـوش می‌کـنــی

جـام جـهـان ز خون دل عـاشـقـان پـر است

حـُرمت نـگـاه دار ! اگـر نـوش می‌کـنـی

"سـایـه"چـو شـمـع شـعـلـه درافـکـنـده‌ای به جمع

زیــن داسـتـان کـه از لـب خـامـوش می‌کـنــی

هوشنگ ابتهاج

چـون سنـگـهـا صـدای مـرا گـوش می‌کنی

سنـگیّ و نـاشنـیـده فـرامـوش می‌کـنــی

رگـبـاری و بـهـاری و خـواب دریـچــه را

از ضـربـه های وسـوسـه مغشـوش می‌کنی

دسـت مـرا کـه سـاقـه‌ی سـبـز نـوازش ست

بـا بـرگـهـای مـرده هم آغـوش می‌کـنـی

گـمـراه تر ز روح شـرابیّ و دیــده را

در شـعـلـه می‌نـشـانی و مـدهـوش می‌کـنـی

ای مـاهی طـلایی مــرداب خـون مــن !

خوش بـاد مـستـی‌ات کـه مـرا نـوش می‌کنی

تـو ، درّه‌ی بـنـفـش غـروبی ، کـه روز را

بـر سـیــنـه می‌فـشــاری و خـامـوش می‌کـــنی

در "سـایه"ها"فـروغ"تـو بـنـشـست و رنـگ بـاخت

او را بـه سـایــه از چـه سـیـه پـوش می‌کـنـی ؟!

فروغ فرخزاد

شب چون هوای بوسه و آغوش می کنی
دزدانه جام یاد مرا نوش می کنی
عریان ز راه می رسم و پیکر مرا
پنهان به بوسه های گنه جوش می کنی
شرمنده پیش سایه ی پروانه می شوم
زان شمع شب فروز که خاموش می کنی
ای مست بوسه ی دو لبم، در کنار من
بهتر ز بوسه هست و فراموش می کنی
مشکن مرا چو جام که بی من شب فراق
چون کوزه دست خویش در آغوش می کنی
سیمین! تو ساقی ی ِ سخنی وز شراب شعر
یک جرعه در پیاله ی هر گوش می کنی.

سیمین بهبهانی

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391 ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط حسن شیرزاد|

با عرض سلام

عذرخواهم اگه دیر به دیر آپ میکنم.

اما قول میدم که انشالله هفته ای یکبار آپ داشته باشم


ای ابرِ سردکوشِ زمستان! در کیسۀ دریده چه داری؟

باز آمدی چه سرب و چه سنگی بر شهر بی سپیده بباری؟

ای ماه محرم شب این شهر! یک دم نقاب ابر برافکن

تا شهریان خفته به یخ را در کوچه و گذر بشماری

یخ بسته شد نفس به گلو هم، خون کسان به کوچه و جو هم

آن سویِ کوهِ ساکت و سنگی، ای آفتاب! گرمِ چه کاری؟

کودک نشست و اسپک چوبی سوزاندۀ اجاق تهی شد

مردان هنوز بر سر چالش، مردان هنوز گرم سواری

گفتند ((برف شعر سپید است، یا نقل آستانۀ عید است

اینها به یُمن خون شهید است)) زن گفت ((خون شوهرم، آری! ))

می گفت ((جای برف چه می شد ای آسمان! ستاره بپاشی

تا یک بغل ستاره بریزم یک امشبی میان بخاری

تا یک بغل ستارۀ روشن مرگ لجوج را بفریبد

تا خواب نان گرم ببینند این کودکان خفته به خواری

تا خواب روز عید ببینند، تصویر یک شهید ببینند

در جشنِ بی سرود گل سرخ، در دشتِ لاله های بهاری))

رفتار سرد برفِ شب و روز، برخورد گرم سربِ نهانسوز

این است تا رسیدن نوروز تقدیر شهر سوخته، باری



محمد کاظم کاظمی (آبان 1375)

نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391 ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط حسن شیرزاد|

 

عذر میخوام از همه به خاطر دیر به روز شدنم

خدا کنه مشغولیات زندگی کسی رو

تا اون حد زمینگیر نکنه که حتی نتونه توی آسمون شعر پر بگیره

 به هر حال امیدوارم سلامت  باشید و پر امید در همه حال

 

السلام علیک ایها الامام المامول

سلام بر تو ای پیشوای مورد امید

 

بیـــا که بی تو دوبــــاره هوای خانه گرفته

تــــو نیستی و دل مــــــن تو را بهانه گرفته

به رنگ تلخ غروبم،غروب خسته ی جمعه

تمـــام غربت عالــــــم مــــــرا نشانه گرفته

کنـــار چشم من از غم شکفتــــه غنچه دریا

کنار چشـــم تو امــــا خـدا جـــــــوانه گرفته

شکسته تر شده مـــــادر خمیده تر شده بابا

دراین میـــانه دل مـن چه کــــودکــانه گرفته

بیــــــا بهـــار بلند امیـــــــدهای شکســـــته

کــه قلــــب منتظـــــرانت از این زمانه گرفته

 

                             زمستان ۸۸                                                       

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391 ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط حسن شیرزاد|

همیشـــه یاور زینب حسین بود حسین

تمـــام بـاور زینب حسین بود حسین

چناچه چشم به چشمش گشود از آغـاز

کلام آخـــــر زینب حسین بود حسین

نوای بـارز اشکی که گرم می لغزید

به گونه ی تر زینب حسین بود حسین

به جز حسین که فهمید شان زینب را

که اوج شه پر زینب حسین بود حسین

به گوش کوفه ی نامرد با تمام وجود

خطــــاب منبر زینب حسین بود حسین

کشید شعلهءآهی،به نیزه ای نگریست

کـه در برابر زینب حسین بود حسین

دلیل آنکه در آن ظهر پیش چشم خدا

شکسته شد سـر زینب حسین بود حسین

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط حسن شیرزاد|

 

سلام به همه

یه مدتی سرم خیلی شلوغه

از اونایی که دعوت میکنن عذر میخوام

از این بابت  که نمیتونم بهشون سر بزنم

ولی کماکان همتون رو دوس دارم

اینم یه شعر از استاد فاضل نظری برا خالی نبودن پست از ادبیات

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم


مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

 



تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن


تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم

 



مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم


یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

 



کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم


تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

 



تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من


پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

 

                                                                                                                                                                                فاضل نظری

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط حسن شیرزاد|

 

دنیا پر از سگ است جهان سربه سر سگی‌ست
غیر از وفــــــــا تمام صفــات بشـــر سگی‌ست

آهنــــگ سگ ، ترانه‌ی سگ ، گوش‌های سگ
ایـــــن روزها سلـــــیقه‌ی اهل هــــنر سگی‌ست

            *********************

این شعر رو با تاثیر از غزل بالا نوشتم

 پیدا کردن وزنش اول سخته تو مصرع دوم راحت پیدا میشه

امیدوارم کسی خورده نگیره

شاید اینم حرفی باشه از حرفا

 

خستــه ام از این همه بازی پشــت این نقابِ مزخرف

این هـمه ســـــوال پیاپی ایـــــن هــمه جوابِ مزخزف

غـــــرق در امید محالش خاک می خورد هیجـــــــانم

من هنوز بی ســــر و پایم با همــان حسابِ مزخرف

هر چه از غـــــرور گذشتم بوی التمـــــــــاس گرفتم

بوی افتـــضاح ترحُـــــم بــــوی اضطــــرابِ مزخرف

شاهــــزاده،شاه،گدا نه من درســــــت معنی هیــــچم

عیــــن داستــان چرنـــدی تـوی یـــک کتابِ مزخرف

زندگـــی پوچ من این است،گریه های پشت ســر هم

تف به این هراس مــداوم تف به این عذابِ مزخرف

پا برهنه می دوم و باز میخورم زمین به چه زشتی

من پُر ازهجــــوم فریبـم مثل یــــک  سرابِ مزخرف

پلـــک های روی همم را مـــرگ باز می کنـــد آرام

من بلند می شوم از این شعـله های خوابِ مزخرف

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391 ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط حسن شیرزاد|

          

           میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند

           دیده ام از روزن دیوار زندان شما

                                                                               اقبال لاهوری

 

به یک لبخند ساده می خورم سوگند

 

که من چندیست در این شهر

در این کوچه های سرد

به دنبال نگاه آشنایی مرگ می نوشم

غبار درد اندام مرا در خویش گم کرده

ومی دانم

میان این غبار تلخ

کنار  گریه های باد

کسی فریاد هایم را نمی فهمد

وجودم را نمی بیند.

.

.

ومن حالا درون خلوتم  زندانی خویشم

از اینجا  پشت این زنگار بسته میله های محکم و خونخوار

-میان بند-

دقیقا زیر بار زبر زنجیر فراموشی

نگاه خسته ام بر روی این دیوار های شوم

به دنبال زلال روزنی از نور

دمادم پنجه می ساید

.

.

وحالا باد هم غوغای خود را بیشتر کرده

ودیگر یک قدم آنسوی تر را هم نمی بینم

و اینک از نگاه آسمان هم سنگ می بارد

-" بزن سیلی به رویم باد

محکمتر بزن فریاد

ولی این را بدان امروز یا فردا

کسی می آید از این راه

با آن دستهای گرم

با آن چشمهای آسمان تصویر شیرین طعم

      به یک لبخند ساده می خورم سوگند"

 پاییز۸۶

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط حسن شیرزاد|

ای آفتـــاب سبز که نورت دمــادم است

بر شعر من بتاب که تاریک و مبهـم است

رنگ سحـــر ببخش به شبهای ســــرد من

با آن نگــــاه گرم که نور مـجسم است

جاری ترین امید تویی در کویـــــر من

این گوشه سالهاست به لطف تو خــرم است

از دور دســت شهر تو را می کنم صــدا

با یک دل خـــراب که لبریز ماتــم است

مثل هــــمیشه کاش مـــرا میهمان کنی

در آن حریم پاک که چون عرش اعظـم است

ما چون کبوتریم حرم آســــــمان ماست

پرواز میکنیم ولی اوجـــــمان کم است

فریاد میزنــم که جهــــان با خبر شود

همسایه ی  من است که سلطان عالــم است

اما بهشت چیست،هــــــــمین صحنهای تو

بی تو بـهشت نیز سراســـــر جهنم است

فـــواره های آب بـــه معراج می روند

آب زلال صحن به پاکـی زمـــزم اســــت

اوج منـــــاره ها به خدا راه می برد

سجــــاده های پهن پر از بوی شبنم است

پیران این حریم چه آرام وســـاده اند

سروند و سر بلند اگر قدشـــان خم است

دستـــــان پر نیاز به سوی حریم توست

چشمــــان پر امید به پرواز پرچم است

این حرف ساده نیست از آن ساده نگذریم

هـمســایگی خـــوب دروغـی مسـلـم است

در بین مـــا هنــوز غریب است یک نفر

مردی که چشمهاش پر از عطـر مریـم است

                                                             ولادت امام رضا ۱۳۸۵

لطفا به ایرادا زیاد توجه نکنید

شعر قدیمیه ولی برام دلنشینه

به یاد تون هستم ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط حسن شیرزاد|

گـــــــرچــــــــه بی قیمتم امام رضا

بــا تـــــو من راحتــــــــم امام رضا

وقت دلتنــــــــــگی ام خدا را شکر

با تــو هـم صحـبـــتم امــــــام رضا

سالهـــــــــــا هست در جــوار شما

غـــــــرق در نعمـــتم امـام رضــــا

اینکه همســـــــــــایه توام کافیست

اینــــــــــــــــکه با عزتم امام رضا

چون کبـــــوتر به آسمــــــان حرم

داده ای عــــــــــادتم امـــــام رضا

خوش به حال دلم که از همه جا

تــــــو شدی قســمـــتم امـام رضا

هر زمـــــانی که در حـــرم هستم

زائــــــر جنــــتم  امـــــــــام رضـا

باز هــم نیـــــت حــــرم کـــــــردم

تــــو بــــــده رخصــــتم امام رضا

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ساعت 9:18 قبل از ظهر توسط حسن شیرزاد|


مطالب پيشين
» گره
»
» علی کوچک
» محرم آمده و بوی سیب می آید
» یه امام رضا دارم برام بسه
» علاج
» باز هم باز بینی
» تولدی دیگر
» حسرت
» هم از سکوت گریزان هم از صدا بیزار
قالب وبلاگ : پارس اسكين